ديدمش از دور كه ميرفت اشك سردي تو چشاش بود
اون نمي خواست بره اما زنجيـر اجبـار بــه پاش بود
مي شنيدم هق هقش رو كـه مي گفت تــا فردا بـدرود
لحظه هاي تـلخ بــوده امـا دل من منـتـظـرش بـــود
بــه سلامت اي همه كس مي دونـم كه بر ميـگردي
مي دونم دلت همـين جــاست از دلـم سفـرنكردي
خيلي زود رفتنـه جاده امـا من اونـو مي ديــدم
خـداحـافظ گفتـنـش روخيلي روشن ميشنيدم
چند قدم مونده به بودن ذره اي نزديكترازمن سر وعدمون نشستم تشنه به تو رسيدن
بغض سردم نعره ميزد خداحافظ عشق رويام ميمونم تا بر بگردي روي نيمكت لب دريا