mohsen hacker
تقديم به بهشتم...........
mohsen hacker
هرگز، و به اندازه هر روز تو عاشق باشي، عاشق آن كه تو را مي خواهد، و به لبخند تو از
خويش رها مي گردد، و تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت مي خواد

دیشب چشمان ابر آلودت را فانوسی از جنس مهتاب دیدم.
دستان گره خورده ات٬ راه حل مساله ای حل مشدنی را نشانی داد.
ولی امروز...
در چشمانم جز صید سایه بختی کسی دایره نمی زند...
دستان پژمرده ای که خار هم زحمت نوازش نمی دهد...
نفس غم دوخته ای که هر دم مهر خاموشی فریاد میزند...
ومن...
سایه رسیدنت را با نگاهی بر قلب منتظرم میکوبم...
ولی نیستی....

که خواستم تنها نام تو را آتش بزنم برگ برگ زندگي ام سوخت! از
ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي
افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي

خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي
وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه
ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش...؟

عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن
را دوباره جمع كنيد
عشق رازی است مقدس. برای کسانی که عاشقند،عشق برای همیشه بی کلام می ماند؛اما
برای کسانی که عشق نمی ورزند،عشق شوخیِ بی رحمانه ای بیش نیست
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و
هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد
عشق همیشگی است این ما هستیم که فنا پذیریم. عشق متعهد است این ما هستیم که
عهد شکنیم
و کل ماجرا به همين سادگی است که میگويم:
حکايتی در ما هست
که برای گفتناش به اينجا آمدهايم
آن وقت
باران را بر ما نازل میکنند
تا غروبهای ما غمانگيزتر شود
و باد را بر گندمزاران
و کوه را سنگ به سنگ
و بر لبان رودخانهها
هجاهايی از جهانهايی که پيش از اين در آنها زيستهايم
و از همه بدتر
ماه را
در آسمانی که اينهمه وسعت دارد
تنها گذاشتهاند که ما را به گريه بياندازند
با اينهمه
اينها همه
پسزمينهی آن حکايتیست که بايد به ياد بياوريم
اما
نمیآوريم

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
.jpg)
تورا نه به صداقت آسمان مي بخشم
نه به غربت غريب زمين
نه با ياران هم صدا مي كنم
نه با گريه ي محزون خويش
من تو را هزاران بار از خدا خواستم
وخدا تو را به من داد
كه دشت را با صحرا
كوير را با باران
وتو را با دل پريشانم آشنا كرد
تقديم به نور دو ديده ام

مي دانستم که نيستي
اما باز منتظرت مي شدم
لحظه ها را پس مي زدم
تا به لحظه امدنت برسم
گريه ها را جمع مي کردم
شايد دل سنگ تو را بسوزانند
چشم هايم را به زمين مي دوختم
تا گام هاي خسته ات را بر انها بگذاري
و برايت مي مردم
شايد زودتر تنهايي ام را خسته کني.......